تبليغاتX
سخت ترین سوال دنیا : " من کیستم ؟ "
 
 

 

تنها خدا است که اهمیت دارد . هنگامی " صفر " دارای ارزش و اهمیت  می شود  که

عدد " یک " در کنار آن قرار گیرد . ماه صفر است . خورشید صفر است . دنیا تماما صفر

است و تنها خداوند است که دارای ارزش و اهمیت است و به خاطر ارزش و اهمیت او

است که هر چیز دیگر ارزشمند جلوه می کند .

" ساتیا سایی بابا "

 

  نوشته شده در  ساعت 21:21  توسط   | 

 

              افرادی که دائما در حال جستجوی خداوند هستند و به دنبال او حیران و سرگردانند او

را نمی یابند . ولی آنهایی که به جای جستجو شروع به زندگی بر اساس آنچه خداوند

خواسته است می کنند خداوند را می یابند و یافتن خدا با زندگی براساس آنچه او

می خواهد امکان پذیر است نه جستجوی او .       * اوشو *

  نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط   | 
دیشب کتابی رو ورق میزدم که به این داستان زیبا برخوردم :

مریدی نزد مرشدی آمد و گفت : " سالهاست که در جستجوی نور هستم و گمان میکنم که به رسیدن به آن نزدیکم . می خواهم بدانم گام بعدی چیست ؟ "

پیر گفت : " چگونه زندگیت را می گذرانی ؟ "

مرید گفت : " هنوز کاری نیاموخته ام . پدر و مادرم کمکم میکنند . فکر کنم موضوع زیاد مهمی نباشد ." پیر گفت : " گام بعدی این است که نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی ... "

مرید اطاعت کرد . بعد از نیم دقیقه پیر از شاگردش خواست که منظره اطرافش را توصیف کند .               شاگرد گفت : " چیزی نمیبینم . خورشید بینایی ام را متاثر کرده است . "                                         مرید گفت : " کسی که فقط دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی میکند هرگز نور را نخواهد یافت . کسی که همواره به خورشید می نگرد نابینایی در انتظارش خواهد بود . "

(( مکتوب ))       

  نوشته شده در  ساعت 15:53  توسط   | 

به دنیا پا نهاده ای  درست مانند کتابی باز و ساده و نا نوشته . باید سرنوشت خود را رقم زنی . خود و نه کس دیگر . چه کسی میتواند چنین کند ؟ ... چرا ؟ چون مجبوری سرنوشت خود را بنویسی . خالق سرانجام خود باشی . با " خود " آماده و قالب یافته بدنیا نیامده ای . همچون بذر زاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی و می توانی درخت باشی و ببالی .

(( اوشو ))   

سلام .

من همیشه فکر میکردم خدا به انسان هیچ اختیاری نداده و هر کاری خودش بخواد انجام میده . همیشه همه تقصیرها رو مینداختم گردن خدا . اما ....

 حالا می فهمم که اشتباه فکر می کردم .  خدا جون ممنونم .

 

  نوشته شده در  ساعت 16:9  توسط   | 

خدا نمی توانست در همه جا باشد ، از این رو مادران را آفرید ! ( مثل عربی )

تا حالا فکر کردی که چقدر مادرت رو دوست داری ؟ اصلن فکر کردی که مادر کی و چی هستش ؟ تا حالا چند بار به مادرت گفتی که دوسش داری ؟ می دونی .... به نظر من مادر بهترین موجود زمین و دوست داشتنی ترین چیز در دنیاست .

" دوروتی کانفیلد فیشر " میگه : مادر کسی نیست که به او تکیه کنیم - بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد .

پدر یا مادر به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی ها - مشکلات و رنج های ما . بیشتر ما ، مخصوصن توی این دوره و زمونه رفتار درست و مناسبی با پدر و مادرامون نداریم . خود من همیشه بخاطر این مسئله از روی پدر و مادرم خجالت میکشم . همیشه دنبال یه راهیم تا جبران کنم و عذر بخوام . بیشتر وقتا از رفتارم پشیمون میشم اما چه فایده ؟ 

این داستان و شنیدین که میگه : یه روز یه نفر میره پیش استادش و میگه : استاد من دل یه نفر رو خیلی شکستم - حرفای بد و نامربوط زیاد بهش زدم . حالا برای جبران باید چی کار کنم ؟ استاد جواب میده : برو مقدار زیادی کاغذ جمع کن و اونا رو به تکه های کوچک تقسیم کن و برش بزن . بعد تکه های کاغذ رو پشت در کسی که دل اون رو شکستی بذار و برگرد خونه . بعد از مدتی دوباره به اونجا برو و کاغذ ها رو جمع کن . شاگرد همین کار رو میکنه و وقتی بر میگرده میبینه همه کاغذ ها رو باد برده . پیش استاد برمیگرده و میگه : استاد چیزی از کاغذها باقی نمونده بود . علت این کار چی بود ؟ استاد جواب میده : حرفای تو هم مثل اون تکه های کاغذ می مونن که دیگه نمیشه جمعشون کرد . 

حالا ما هم باید تصمیم بگیریم که دل هیچ کس مخصوصن پدر و مادرمون رو نشکنیم و رفتارامون رو اصلاح کنیم . پس این شد گام اول برای خود سازی  .

در پایان یه دعای قشنگ رو می شنویم از زبون یه مادر :

وقتی کوچک بودی

تو را با رو اندازهایی می پوشاندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظتت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس

دستهایم را بهم گره میکنم

و تو را با دعا می پوشانم !              ( دانا کوپر - منبع : کتاب لطفن گوسفند نباشید ! )

  نوشته شده در  ساعت 13:51  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM